7- گزارش به خاک آتش : آرامش و انتظار

توی صندلی هواپیما که جاگیر می شوم ، خوشامد مهماندار که تمام می شود ، ساعت شش و بیست دقیقه پرواز شماره 501 هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران به مقصد بغداد از باند فرودگاه امام خمینی  با تیک آف خلبان و صلوات دسته جمعی مسافران خوشبخت آن  آغاز می شود و حالا من راحت ترین نفس بلند این روزهایم را می کشم و تمام خستگی هایم هم پرواز می کنند و می روند لای این ابرهایی که در این حوالی است . 

همیشه دقت می کنم ببینم توفیقی که دست می دهد یا از دست می رود مربوط به کدامیک از کارهایی است که انجام داده ام و معمولاً دلیل از دست رفتن توفیقها را بهتر و زودتر پیدا می کنم تا دست یافتنها را . شاید برای اینکه این توفیقها خیلی ربطی به کار خوبِ نکرده من ندارد و لطف الهی است و البته در بیشتر مواقع دعای مادرم را در این توفیقات مؤثر می دانم از جمله در این ماجرا . خیلی کاوش می کنم و بجز آن اشتیاق و سوز درونی برای زیارت ائمه بقیع و درخواستهای شبهای قدر و تقاضاهای از امام هشتم ، به هیچ سر نخ دیگری نمی رسم که نمی رسم .

در همین فکر و خیالها هستم  که به خواب می روم و با صدای عمه خانوم که غذایم را به دستم می دهد بیدار و مشغول سرو صبحانه ای می شوم که خیلی به آن احتیاج دارم .

پرواز ما یک ساعت و بیست دقیقه طول می کشد و حدود ساعت بیست دقیقه به هشت به وقت ایران به فرودگاه بغداد می رسیم در حالی که ساعتهایمان را باید یک ساعت و نیم تغییر بدهیم ؛ نیم ساعت برای تفاوت زمانی عادی با عراق و یک ساعت به خاطر تغییر موسمی یکساعته در شش ماهه اول سال ایرانی .

فرودگاه بغداد حس فرودگاههای کشورهای آفریقایی را برایم زنده می کند و حتی عقب افتاده تر . نخستین چیزی که بعد از گذشتن از راهروهای اولیه می بینیم اطاقکی است که دیواره هایش را از جنس چوبهای ضریح نما ساخته اند و نمی دانم چرا . اما دومین چیزی که در سالن فرودگاه بغداد توجه همه را جلب می کند حضور چند سیاهپوست آمریکایی و دو سه تا زن بی حجابِ احتمالاً غیر عراقی است . تا زمان عملیات ِ گذشتن از مرز،  زمان زیادی را می گذرانیم . اما بالاخره از این خان هم رد می شویم و در سالن خروجی منتظر می شویم .

آقای خانی زاده خبر می دهد که اتوبوسها برای انتقال ما به شهر بغداد و کاظمین تا نیم ساعت دیگر می رسند . و ما نیم ساعت و یک ساعت و دو ساعت را هم می گذرانیم اما خبری از این اتوبوسهای موعود نمی شود . خانومها روی صندلیها و ما آقایان روی کف زمین سالن خروجی فرودگاه می نشینیم . احتمالاً این "نمک" است که جیره تخمه آفتابگردانش را می آورد و من و هابیل و دهقانی و آسد سعید و خودش مشغول می شویم .

 

"نخود" از این فرصت ، نهایت استفاده را برای فیلم گرفتن می کند و آسد سعید هم عکس می گیرد. حاج سالار گوشی هندز فری در گوشش با تلفن همراهش احتمالاً کانکت شده و دارد چیزهایی توئیت می کند . گوشه ای از سالن ، حاج آقا رحیمی تنها نشسته و کتابی را که نمی دانم دعا یا زیارتنامه یا قرآن است باز کرده و با حس و حال حسرت برانگیزی می خواند.

روحانی جوان کاروان ما خیلی شبیه محمدصالح مفتاح است . می گویم شما برادر "مصالح" هستید !؟ می خندد و می گوید : نه ، برادر "محمدحامد"م ! می گویم شما برادر آقای احسانبخشید ؟ پس چرا اینقدر شبیه مفتاح هستید؟! بقیه با اینکه حرف مرا تأیید می کنند اما خنده های معناداری هم سر می دهند . حاجی خیلی خوش برخورد و با سعه صدر است !

دختر کوچولویی که از اول سفر دل ما را برده است و همه به او "مینی شاهد" ! می گویند ، به همراه پدر و مادر وبلاگ نویسش آمده و با شر و شوری که دارد ، حس خوبی به همه می دهد .

حسین آقا نخلی گاهی به ما سر می زند و گاهی می رود . می گویم چهره شما خیلی خیلی برای من آشناست و مطمئنم مدت زیادی را با هم بوده ایم . می گوید مثلاً کجا ؟ می گویم شاید جبهه . می خندد و همه هم با او می خندند : یعنی سن و سال من به جبهه می خورد !؟ می گویم در هر صورت من شما را جایی دیده ام .

همه این وقت گذرانیها در یک حس، مشترکند و آن هم "انتظار" است ؛ همه مان منتظریم ؛ منتظر آمدن اتوبوسها و رفتن به پابوس دو امام بزرگواری که یکی پدر و دیگری فرزند امام رضای عزیز خودمان است . ما فرصتی برای رفتن به هتلی نداریم و یکراست برای  زیارتی کوتاه به کاظمین خواهیم رفت و من خوشحالم که نیمه شب با احتساب همین احتمال ، غسل زیارت این دو امام بزرگوار را به جا آوردم .

 

پس از ساعتها انتظار ، آقای خانی زاده با فریادهای "اتوبوسها آمد وسایلتان را جمع کنید" ، موجی از شادی را به دلهای ما می ریزد . سه اتوبوس یک شکل برای سه گروه آمده است که بر روی شیشه هر کدام، اسم مدیران مربوط را نوشته اند و قرار است تا آخر سفر همین اتوبوسها مختص تردد ما در عراق باشند.

بارهای اصلی را در صندوق می گذاریم و ساکهای دم دستی را با خودمان داخل می بریم . خانی زاده می گوید بر اساس شماره مانیفستتان ، به ترتیب از صندلی 5 به بعد بنشینید . روحانی جوان کاروان ما با عبای خاکستری رنگش و خود آقای خانی زاده ، در ردیف جلو می نشینند و با صلوات جمع، اتوبوس حرکت می کند .

فاصله فرودگاه تا شهر بغداد بیش از ده کیلومتر نیست اما ترافیک سنگینی در راه است که این فرصت را به سرخابی پوش ما می دهد تا با میکروفون و بلندگوی پرتابلی که همراه آورده است توضیحاتی کلی درباره این سفر و بخصوص این زیارت کاظمین بدهد.

اولش کمی تهدید می کند که شاید در این مسیر سه ساعت تمام توی ترافیک بمانیم ! بعد اضافه می کند که ما به "کرب و بلا" آمده ایم و بر روی "بلا"یش تأکید می کند: امامان ما همه در اینجا سختی و بلا دیده اند چرا که بچه اینجا نبوده اند. بعد می گوید : در هر جایی که می رویم، قرارهایمان ایوان طلای حرمهاست اما چون کاظمین سه تا ایوان طلا دارد و ممکن است دوستان سردرگم بشوند، قرارمان را در زیر ساعت بزرگی می گذاریم که در صحن حرم کاظمین قرار دارد.

ادامه دارد...

/ 5 نظر / 141 بازدید
يه ايراني

سلام سفر نامه من تقريبا داره تموم ميشه...ولي مال شما داره شروع ميشه...فكر نكنم بتونم اين فاصله زماني رو حضم كنم...خيلي سخته...دوباره يادش بيافتم..كاش مي شد زمان متوقف مي شد... سلام ويژه خدمت عمه خانوم برسانيد...

ماهی کوچولو

هرکه در این بزم مقرب تر است جام "بلا "بیشترش میدهند

ماهی کوچولو

مامان

سلام. باز هم خوش ته حالت . چقدر کار خوبی کرده ای که عکس اتاق چوبی را گذاشته ای ، برایم سوال بود که جه شکلی است؟ توفیقاتت روز افزون .

عادلی

خاتون را فراموش کرده ای فرمانده یه نقدی بنویس باسلام و